......................................................
زما و زما برار به قلم عمو بهروز شمس ناتری...
......................................................

شمس ناتریمعمولاً غروب كه داماد، عروس را به خانه مي‌آورد، داماد با لباس دامادي گشتي به اتفاق ساق‌دوش در دور و اطراف محل مي‌زد و طوري به مناظر و كوچه پس كوچه‌ها مي‌نگريست كه انگار بار اول است كه آنها را مي‌بيند. در همين اوضاع و احوال ساق‌دوش وقت را مغتنم شمرده و آخرين آموزه‌هايش را به داماد بي‌تجربه بازگو مي كند.

عموحيدر: مشدرسول، اصولاً جندر خاله، براي اينكه داماد با عروس روبرو شود مراحل خاصي دارد كه به تو گفتم ولي آنچه مهم است ، از صبح دامادي به بعد است كه چگونه رفتار كني تا زندگي بادوامي داشنه باشي و همسرت را به پي‌يت در بياوري.

 همانطور كه از همه طايفه عسكر ديدي، از پدرت ، از پدرم و بلاخص از عمو مشدي روشن و عمو مشي حمدالله، مرد بايد تبرش هميشه دسته داشته باشد. دقت كن ! صبح دامادي كه پيران آنرا كمتر از صبح پادشاهي نمي‌دانند بشرط اينكه  پسر را پدر كند داماد، نيشت را جلوي عروس خانم باز نكني و مواظب باش عروس خانم ، هنگام گذاشتن سفره صبحانه تاخير نكند.

اگر خداي ناكرده تعللي كرد جلوي همه مخصوصاً مادر و خواهرانت به او سركُفت بزن! به او فرصت نده! زن جماعت را اگر فرصت دهي ديگر روزگارت سياه مي‌شود. دقت كن! به شكر خدا تا حالا در طايفه ما طلاق نداشتيم و اين بواسطه اخلاق‌هاي خاص ماست.

عمورسول: داش حيدر ساعت چنده؟

عموحيدر: پسر! اينقدر عجله نكن . اين همه روزها آمدند و شب شدند ، امروز هم شب خواهد شد. خوب دل به حرف‌هايم بده و آويزه گوشت كن.

عمورسول: اَه....ه ! گوسفندهاي سِرخ‌سنگ را نگاه كن!

عموحيدر: اصولاً جندر خاله! به من بگو براي كي حرف مي‌زنم؟! بيا بريم، بيا بريم.